زندگی گل سرخی است که تمام گابرگهایش دروغی وخارهایش واقعیند.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1388/01/20ساعت 7:25 بعد از ظهر  توسط ميلاد
|
شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست و این دل ما با نگاهی پر پر می شود .
+ نوشته شده در پنجشنبه
1388/01/20ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط ميلاد
|
دلم برات پاره پوره شده بود دادم دوختنش حلا تگ شده .
+ نوشته شده در پنجشنبه
1388/01/20ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط ميلاد
|
آدما از جنس برگن. گاهی سبزن .گاهی پاییزن و زردن . زمستون دیده نمیشن .تابستون سایبون سبزن. آدما خیلی قشنگن . حیف که هر لحظه یه رنگن.
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/12/06ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط ميلاد
|
کاش می شد سرزمین عشق را در میان گامها تقسیم کرد .کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد .کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد . کاش میشد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد .
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/12/06ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط ميلاد
|
اگر زندگی بک پرتقال در دستتان نهاد آن را پوست بکنید وبه دنبال دوستی باشید تا با او قسمت کنید .
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/12/06ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط ميلاد
|
خداوند آتش را آفرید تا ارزش آب را بدانیم . و خلاء زاییده شد تا ارزش هوا را بدانیم . وبعد مرگ آمد تا ارزش زندگی را بشناسیم .
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/12/06ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط ميلاد
|
عشق نمی پرسه اهل کجایی . فقط میگه توی قلب من زنگی کن . عشق نمی پرسه چرا دور هستی . فقط میگه همیشه با من هستی . عشق نمیگه دوستم داری ؟ فقط میگه دوستت دارم .
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/12/06ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط ميلاد
|
عشق را وارد کلام کنیم . تا به هر عابری سلام کنیم. و به هر چهره ای که تبسم داشت ما به آن چهره احترام کنیم .زندگی در سلام و پاسخ است .عمر را صرف این پیام کنیم . عابری شاید عاشقی باشد پس به هر عابری سلام کنیم .
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/12/06ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط ميلاد
|
یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش ۳-۲ ماه بیشتر زنده نیست . یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی ۲ خط موازی که هیچگاه به هم نمی رسند. یاد گرفتم در عشق هیچ کس به اندازه خودت وفادار نیست و یاد گرفتم هر چه عاشق تری تنها تری .
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/12/06ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط ميلاد
|
هیچگاه نگاهت را فراموش نمی کنم . نگاهی سرشار از محبت صمیمیت.صدایت در گوشم زمزمه می شود و نگاهت در ذهنم مجسم اما من تورا می خواهم نه خیالت را .
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/12/06ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط ميلاد
|
بغض بزرگترین نوع اعتراضه ! اگه بشکنه دیگه اعتراض نیست ! التماسه .
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/12/04ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط ميلاد
|
شبی از شبها تو به من گفتی شب باش : من شب بودم شب هستم شب خواهم بود به امیدی که تو فانوس شب من باشی .
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/12/04ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط ميلاد
|
ما که رفتیم حالا .تو میمونی وعشق جدید .می دونم چند روز دیگه می شنوم جدا شدی .
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/12/04ساعت 10:13 بعد از ظهر  توسط ميلاد
|
دیگه بهت نمی گم برو به جهنم . آخه مگه جهنمیا چه گناهی کردن که باید تورو تحمل کنن .
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/12/04ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط ميلاد
|
خوشحالی که دلمو شکستی ؟ بدان ای نازنین آنچه که شکستی تصویر زیبای خودت بود که در دلم ساخته بودی .
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/12/04ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط ميلاد
|
زندگی شاید همین باشد. یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که زندگی را جز برای او و جز با او نمی خواهم .
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/12/04ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط ميلاد
|
خواستم خودمو گول بزنم .همه خاطراتم رو انداختم یه گوشه ای و گفتم فراموش .یه چیزی ته قلبم خندید و گفت: یادمه.
+ نوشته شده در شنبه
1387/12/03ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط ميلاد
|
زندگی قشنگه اگه با تو باشه ....مرگ قشنگه اگر برای تو باشه ....دلتنگی قشنگه اگه به خاطر تو باشه ...من قشنگم اگه با تو باشم ام تو هرکاری کنی قشنگ نمی شی !پس بیخود تلاش نکن .
+ نوشته شده در شنبه
1387/12/03ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط ميلاد
|
منتظر کسی باش که حتی در ساده ترین لباس بودی حاضر باشه تورو به همه نشون بده وبگه این همه دنیای منه.
+ نوشته شده در شنبه
1387/12/03ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط ميلاد
|
آنها که رنگ پریدگی پاییز را دوست ندارند نمی فهمند که پاییز همان بهار است که عاشق شده است .
+ نوشته شده در شنبه
1387/12/03ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط ميلاد
|
تیک تیک ساعت فریاد مرگ سانیه هاست ام دوستیها هیچ وقت نمی میرند.به یادتم رفیق .
+ نوشته شده در شنبه
1387/12/03ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط ميلاد
|
ازشب پرسیدم چه بنویسم واسه کسی که دوست دارم ؟ گفت :بنویس بی تو فردایی ندارم .
+ نوشته شده در شنبه
1387/12/03ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط ميلاد
|
بهای دوست نه از زیبایی اوست و نه از دارایی او فقط از وفای اوست.
+ نوشته شده در شنبه
1387/12/03ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط ميلاد
|
زندگی مثل بازی گل یا پوچ میمونه . با تو گل .بیتو پوچه.
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/11/16ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط ميلاد
|
در زندگی دو نفر باش. یک برای خودت .یکی برای دیگری .برای خودت زندگی کن .برای دیگری زندگی باش . زندگی منی
+ نوشته شده در جمعه
1387/11/11ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط ميلاد
|
هر چند تک است نمره عشقم .مارا به پذیر در دبستانت
+ نوشته شده در جمعه
1387/11/11ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط ميلاد
|
من از یاد عزیزانم دمی غافل نمی مانم .نمیدانم عزیزانم زمن یادی کنند یا نه.
+ نوشته شده در جمعه
1387/11/11ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط ميلاد
|
قاب عکستو زدم جای ساعت دیواری . از اون به بعدتو شدی تمام لحظه های زندگیم .
+ نوشته شده در جمعه
1387/11/11ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط ميلاد
|
میدونی چرا بعضی شبها زود صبح میشه . چون دل خورشید هم برات تنگ میشه .
+ نوشته شده در جمعه
1387/11/11ساعت 1:6 قبل از ظهر  توسط ميلاد
|